در ستایش تسلیم شدن - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 16:52
گمانم نقطه اوج رهایی هر آدم وقتی است که بالاخره میتواند روبروی این دو گزاره بایستد و توی چشمشان نگاه کند. 1- ارزشش را ندارد2- کاری از هیچ کس بر نمیآید.شاید این دو گزاره گاهی فقط برای مرگ معنی پیدا میکنند اما گاهی بعضی رها شدنها دست کمی از یک بار مردن ندارد. میشود عوض نگاه کردن در چشمان مغاک در این د...
- تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 16:52
دیشب خانه ما مهمان بودند. پدر ب تازه از دنیا رفته و خلاف چیزی که روزهای اول نشان میداد افسرده و غمگین است. رابطه ب با پدرش شباهت زیادی به رابطه من با بابا دارد. از حالا فکر میکنم دور از جان وقتی بابا هم از دنیا برود من مینشینم جای حالای ب. با همین مقدار عذاب وجدان و همین مقدار حسرت و همین مقدار مثبت...
هستها - تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 6:56
خونۀ مادربزرگ من کاهگلی بود. خونۀ حسابیی بود اما کاهگلی بود و چند تا زمستون که پول نفرستادن سقف رو کاهگل کنن یا پول فرستادن و یکی پول رو به مصرف دیگهای جز کاهگل کردن پشت بوم رسوند سقفش ریخت پایین...خ
نقطه اتصال - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 4:03
دیروز بالاخره بعد از یک هفته دستمال توالت خریدم. موضوع این است که در خانه تنها کسی که از دستمال توالت استفاده میکند من هستم. وقتی تمام میشود من باید به فکر خریدن دوقولو یا چهارقلوی بعدی باشم. یک هفته
از راههای رفته - تاریخ: 1398/2/19 ساعت: 13:05
تاریکه، دارم خسته از نمایشگاه برمیگردم؛ خسته که میگم یعنی داغون ها! تو اسنپ نشستم و هدفون گذاشتم «طلوع من» محسن نامجو رو گوش میکنم. راننده خیابونها رو میاد پایین پس کوچههای قائممقام رو کریمخان رو حافظ رو ...«وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم...این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره ..کاش می...
حور چهر - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 1:02
دیروز بیمارستان فیروزگرکاری داشتم که نشستن در صف انتظارش طول میکشید بیخودی زدم بیرون و افتادم توی خیابان بهآفرین نمیدانم این خاطره بازی کی قرار است دست از سر من بردارد و بگذارد رندگیایم را بکنم مکان
به رغز رفتیم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:09
میخوابم تا زمانی را که دوست ندارم از روز قیچی کنم و کنار بگذارم گاهی هم وقتی نیاز دارم به چیزی عمیق و طولانی فکر کنم نمیخوابم خودم را به خواب میزنم، ملافه ای میکشم روی سرم و وانمود میکنم توی یک غار تاریک یک جای دور هستم جایی بیرون از زمان و مکان واقعی ام... جایی شبیه آن غار تاریک تنگه رغز ...رفته بو...
اطلاعیه - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
دوستان عزیز دانشگاه هنری ، قدیمی و جدید ، امسال هم طبق سنت ، مراسم آش اربعین بچه های ۷۶ تو دانشکده ی کاربردی برقراره .دم دم های ظهر ، میبینمتون .
عبور میکنیم - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
عبور میکنیم چقدر خوب که میشود از بعضی آدمها عبور کرد ،میشود بعضی ها را کنار گذاشت آثارشان را از درو دیوار خاطرات پاک کرد انگار که هرگز حضور نداشته اند و ساعتی از تو را به وجود شان نی آ لوده اند ،همسرم دیشب عکس کسی را نشانم داد ،هم دانشگاهی قدیمی که نام کوچکش را به یاد نمی اورد ، به یاد اوردن نام کو
تهران بدون باران - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
هوا سرد است ،سوز برفِ نصفه و نیمه ای که روی کوهها بارید ه توی خیابان می خزد و لابه لای لباسهای گرم می رود ، صف عابر بانک شلوغ است ،هر کس ایستاده این پا و ان پا میکند تا زودتر به محفظه ی کار راه بنداز ِروشن برسد ، غروب است ،کار زن طول کشیده تند تند کار میکند ،دگمه ها را چابک فشار میدهد کارتها را جا
برگ برنده - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
همیشه توی زندگی روایات جادویی منو به هیجان می ارن ،حرف و نَقل هایی که باعث بشن خیال کنم در یک قصه زندگی میکنم و هر اتفاقی ممکنه روند طبیعی روزها رو به شیرینی بر هم برنه ! امروز فهمیدم که یک برگ برنده دارم! برگی که باطل نمیشه ،خراب نمیشه و روش برگی نمیاد ! همسرم دیشب ناغافل پرسید : راستی تو برای طاه
پنج دقیقه در سال - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
حدود 14 سال پیش برای اولین بار پیش دکتر ن رفتم ،اون روز من دانشجوی سال سوم دانشکده سینما و تیاتر بودم ،هنوز ازدواج نکرده بودم و طبیعتا بچه ای هم نداشتم !در پرونده ای که برای من تشکیل شد با این مشخصات ثبت شدم 22 ساله دانشجوی آرت ! دکتر ن پیرمرد سپید روی ظریف و مهربونی بود-و هست- از امریکا برگشته و فو
من رای میدهم - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
پسر عموی نازنینی دارم که سالها پیش پول روی پول گذاشت و برای خودش یک رنوی خاکستری خرید ، از پیشانی کوتاه ، فردای روزی که ماشین را معامله کرد توی جاده با یک کامیون شاخ به شاخ شد و ماشین از بین رفت اما شکر خدا پسر عموی نازنین زنده ماند، خانه عمویم در روز اول تصادف پر شده بود از فامیلهای نگران،همه میامد
آب خفته - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
...نمیشناختمش. چرا به این روز افتاده بود؟ مگر نمیگفت خدا، قد تمام بچه هایی که بزرگ کرده به او عمر داده است؟ مگر آن شب که از مرگ پدربزرگ ترسیده بودم و توی خواب گریه میکردم بیدارم نکرد؟ توی تاریکی یک پیاله آب را به زور به خوردم داد. ده سالم بود و از سه سالگی پیش او زندگی کرده بودم. خواب دیده بودم او
آخرین بارکی پلاسکو را دیدی؟ - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
مادربزگم سه برادر داشت هر سه بلند قد بودند.از این تیپهای لاغر ترکه ای که بلندی قد به قوز انداخته شان و دستهایشان مثل دو لنگرهمیشه خدا دو طرف بدن بلاتکلیف و آویزان است، کوچکترینشان جوان مرگ شد. سرباز بود، وقتی به ده برگشت با خودش مریضی سختی اورد مادر نداشتند .سرش را گذاشت روی پای مادربزرگ و نفس اخر
... - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:45
باورم بشود یا نشود عمو عزیر هم از میان ما رفت و پیوست به تیم شوشتریهای ان طرف، انهایی که مرز بینشان با ما یک زمان ایستاده است که حرکت نمیکند، پیر نمیشود، زاده نمیشود و مرگ نمیبیند .. امشب فکر میکنم این گنگی پس از هر مرگ تا زمان رفتن خودم ادامه خواهد داشت این گم شدگی بدمزه ای که پشت چشمها را پر از خا